تبليغاتX
مهرِآبی
 
به نام حضرت دوست
 

عتاب يار پري چهره عاشقانه بركش

كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند

گر به تو افتدم نظر ، چهره به چهر رو برو

شرح دهم غم تو را ، نكته به نكته مو به مو

وز پي ديدن رخت ، همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در ، كوچه به كوچه كو به كو

مهر تو را چنين دلم ، بافته با قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ ، تار به تار و پو به پو

ميرود از فراق تو ، خون دل از دو ديده‌ام

دجله به دجله يم به يم ، چشمه به چشمه جو به جو

  نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 9:54  توسط هادی  | 

بيا بيا دلدار من ، درآ درآ در كار من

تويي تويي گلزار من ، بگو بگو اسرار من

اي فخر من سلطان من ، فرمانده و خاقان من

چون سوي منزل ميكني ، روشن شود چشمان من

هرجا روم با من روي ، هر منزلي محرم شوي

روز و شبم مونس تويي ، داغ مرا خوش مرحمي

صبر مرا بر هم زدي ، عقل مرا ره زن شدي

دل را كجا پنهان كنم ، در دلبري تو بي حدي

چون ميروي بي من مرو ، اي جان جان بي تن مرو

وز چشم من بيرون مشو ، اي شعله تابان من

بي پا و سر كردي مرا ، بي خواب و خور كردي مرا

سرمست و خندان از درآ ، اي يوسف كنعان من

  نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 16:13  توسط هادی  | 

اي مهربانتر از برگ در بوسه‌هاي باران

بيداري ستاره در چشم جويباران

آيينه نگاهت پيوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

باز آ كه در هوايت خاموشي جنونم

فريادها بر انگيخت از سنگ كوهساران

اي جويبار جاري زين سايه برگ مگريز

كين گونه فرصت از كف دادند بيشماران

گفتي به روزگاري مهري نشسته گفتم

بيرون نمي‌توان كرد حتي به روزگاران

بيگانگي ز حد رفت اي آشنا مپرهيز

زين عاشق پشيمان سرخيل شرمساران

پيش از من تو بسيار بودند و نقش بستند

ديوار زندگي را زين گونه يادگاران

وين نغمه محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقي است آواز باد و باران

  نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 10:53  توسط هادی  | 

در غروب رفتن تو ، لحظه‌هايم را شكستم

زير بارون جدايي ، با خيال تو نشستم

بي تو تنها گريه كردم ، توي شبها  بي ستاره

انتظارت رو كشيدم ، تا كه برگردي دوباره

پشت شيشه روز و شبها ، دل به بارون ميسپارم

من براي گريه‌هايم ، چشمه‌ها رو كم ميارم

انتظار با تو بودن ، من رو از پا درمياره

ترس از اين دارم كه بي تو ، تا ابد چشمام بباره

  نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 10:47  توسط هادی  | 

آخه من هيچي ندارم كه نثارتو كنم

تا فداي چشماي مثل بهارتو كنم

ميدرخشي مثل يه تيكه جواهر توي جمع

من ميترسم عاقبت يه روز غبارت بكنم

من مثل شبهاي بي ستاره ، سرد و خالي‌ام

خب ميترسم جاي عشق ، غصه رو يارِتو كنم

تو مثل يه قصه ی پر از خاطره هستي، نميخوام

من بي نشون ، تو رو نشونه دارت بكنم

تو كه بيقرارِ ديدن شب و ستاره‌اي

واسه ديدن ستاره ، بيقرارت بكنم

مثل دريا بيقراري ، نميتوني بموني

من چرا مثل يه بركه موندگارت بكنم

تو بگو ، خودت بگو ، با تو بمونم يا برم

آخه من هيچ نميخوام ، كه غصه دارت بكنم

  نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 15:45  توسط هادی  | 

امشب از عطر سحرگاهي رهاتر ميروم

از نسيم نوبهاري با صفاتر ميروم

امشب از طوفان عشقي بيقرار بيقرار

از فراز قله هستي فراتر ميروم

نيمه شبها راز مي گويد دلم با محرمي

اوج فريادم ، زِ شيدايي رسا تر ميروم

پرتو مهر خدايي در وجودم جان گرفت

از صداي آشنايي خوش صداتر ميروم

با رهايي ميروم تا بيكران عاشقي

امشب از عطر سحرگاهي فراتر ميروم

  نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 13:59  توسط هادی  | 

بيا بيا دلدار من

درآ درآ در كار من

تويي تويي گلزار من

بگو بگو اسرار من

اي فخر من سلطان من

فرمانده و خاقان من

چون سوي منزل ميكني

روشن شود چشمان من

هرجا روم با من روي

هر منزلي محرم شوي

روز و شبم مونس تويي

داغ مرا خوش مرحمي

صبر مرا بر هم زدي

عقل مرا ره زن شدي

دل را كجا پنهان كنم

در دلبري تو بي حدي

چون ميروي بي من مرو

اي جان جان بي تن مرو

وز چشم من بيرون مشو

اي شعله تابان من

بي پا و سر كردي مرا

بي خواب و خور كردي مرا

سرمست و خندان از درآ

اي يوسف كنعان من

  نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 13:53  توسط هادی  | 

عشق شوري در نهاد ما نهاد

جان ما در بوته سودا نهاد

گفت و گويي در زبان ما فكند

جستجويي در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز كرد

آرزويي در دل شيدا نهاد

قصه ی خوبان به نوعي باز گفت

آتشي در پير و در بُرنا نهاد

عقل مجنون در كف ليلا سپرد

جان وامق بر لب عَذرا نهاد

بهر آشوب دل سودائيان

خال فتنه بر رُخ زيبا نهاد

و زپي برگ و نواي بلبلان

رنگ و بويي در گل رعنا نهاد

فتنه‌اي انگيخت شوري در فكند

در سرا و شهر ما چون پا نهاد

  نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 13:51  توسط هادی  | 

ناتوان گذشته‌ام ز كوچه‌ها

نيمه جان رسيده‌ام به نيمه راه

چون كلاغ خسته‌اي در اين غروب

مي‌برم به آشيان خود پناه

 

در گريز از اين زمان بي‌گذشت

در فغان از اين ملال بي زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده‌ام همه غم و همه خيال

 

سرنهاده چون اسير خسته جان

در كمند روزگار بد سرشت

رو نهفته چون ستارگان كور

در غبار كهكشان سرنوشت

 

مي‌روم ز ديده‌ها نهان شوم

مي‌روم كه گريه‌ در نهان كنم

يا مرا جدايي تو مي‌كشد

يا تو را دوباره مهربان كنم

 

اين زمان نشسته بي‌تو با خدا

آنكه با تو بود و با خدا نبود

مي‌كند هواي گريه‌هاي تلخ

آنكه خنده از لبش جدا نبود

 

بي‌ تو من كجا روم كجا روم

هستي من از تو مانده يادگار

من به پاي خود به دامت آمدم

من مگر ز دست خود كنم فرار

 

تا لبم دگر نفس نمي‌رسد

ناله‌ام به گوش كس نمي‌رسد

مي‌رسي به كام دل كه بشنوي

ناله‌اي از اين قفس نمي‌رسد

  نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 14:6  توسط هادی  | 

 

با تو هستم ای مسافر ، ای به جاده تن سپرده

ای که دلتنگی غربت ، من رو از یاد تو برده

هنوز هم هوای پونه ، عطر دیدار تو داره

گل به گل گوشه به گوشه ، تو رو یاد من میاره

با تو من چه کرده بودم ، که چنین مرا شکستی

بی وداع و بی تفاوت ، سرد و بی صدا شکستی

به گذشته بر می گردم ، به سراغ خاطراتم

تازه می شود دوباره ، از تو داغ خاطراتم

به تو می رسم همیشه ، در نهایت رسیدن

هرکجا باشی و باشم ، به تو برمی گردم از من

این تویی همیشه ی من ، توی آیینه ی تقدیر

با همه شکستم از تو ، نیستم از دست تو دلگیر.

  نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 14:4  توسط هادی  | 

اي غم‌انگيزترين خوشحالي

من و عشق و تو و دستي خالي

تويي اون كشمكش هر روزه

لحظه پر طپش هر روزه

من و يك جاده ی چشم به راه

جاده‌اي از شهر تا خلوت ماه

آخرين حادثه جاده تويي

اتفاقي كه نيافتاده تويي

چشمهايم كه پر از خستگي‌اند

نقشي از نوعي دلبستگي‌اند

دستهايم كه نياز آلوده اند

همه عمر به سويت بوده‌اند

باز هم باش و فداكاري كن

آرزوهاي مرا ياري كن

  نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 15:47  توسط هادی  | 

اي عشق همه بهانه از توست

من خامشم اين ترانه از توست

آن بانگ بلند صبح گاهي

وين زمزمه شبانه از توست

من اندوه خويش را ندانم

و ين گريه بي بهانه از توست

اي آتش جان پاك بازان

در خرمن دل زبانه از توست

كشتي مرا چه بيم دريا

طوفان ز تو و كرانه از توست

مي را چه اثر به پيش چشمت

كين مستي شادمانه از توست

من ميگذرم خموش و گمنام

آوازه ی جاودانه از توست

  نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 16:3  توسط هادی  | 

باز کـن پنجــره ای رو به نــگاهم ای دوست
دیرگاهی است که من چشم به راهم ای دوست

 

دور از آیینه چشـم تو به هم می مانند
روزهای من و شبهای سیاهم ای دوست

 

صبحـگاهان که بر آرم نفــس از سوز جگر
می کشد سر به فلک شعله آهم ای دوست

 

من که در حادثه چون کـوه مـــقاوم بودم
پیش طوفان غمت چون پر کاهم ای دوست

 

کیست غیر از تو که از راه وفـا دریابد
زیر این بار گران بار گناهم ای دوست

 

دل سنگین تو با این همه بی رحمی ها
می کند عاقبت از غصه تباهم ای دوست

 

این منم عاشق بیچاره که در شادی و غم
جز رضای تو دگر هیچ نخواهم ای دوست

 

چشم از افتاده ترین عاشق خود باز میگر
باز کن پنجره ای رو به نگاهم ای دوست

  نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 15:25  توسط هادی  | 

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خرابتر نمی شود
که خنجر غمت از این خرابتر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند!

  نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 15:12  توسط هادی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM