به نام حضرت دوست |
دل من جامِ لبريز از صفا بود
از اين دلها ، از اين دلها جدا بود
شكستندش به خود خواهي ، شكستند
خطا بود آن محبتها ، خطا بود
خدا را بلبلان تنها مخوانيد
مرا هم يك نفس از خود بدانيد
هزاران قصه ی ناگفته دارم
غمم را بشنويد ، از خود مَرانيد
اگر من دانهاي بودم به باغي
نسيمي ميگرفت از من سراغي
دريغا دانه ی اين شوره زارم
ندارم همدمي جز درد و داغي
تو اي چَنگ چه دلتنگي بزن آهنگي
بيا بگذر از اين رنج و از اين دلتنگي
خُم باده به جوش آمد ، چرا خاموشي؟
جهاني در خروش آمد ، چرا خاموشي؟
چمن خرم شده ، صبوي گل پُر از ، مِي شبنم شده ، فكر مِي و مينا كن
اگر خواهي دلي ، تُهي از غم كُني ، دلي خُرم كني ، شور و شَري بر پا كن
رو گردان از شبِ مهتابي
مگر مَدهوشي ، مگر در خوابي
شبِ مهتابي ، فكر مي و مينا كن
صبويي بشكن و هنگامهاي بر پا كن
چرا جام محبت را بشكستي ؟
نميخواهي زِ سَر گيري سر مستي ؟
پَسِ زانو چو غمخوارن بنشستي
به دنياي فراموشي دل بستي
برخيز ، شوري در دلها كن
اي همرازم ، خوش آوازم
با ياد تو ، در پروازم
با ساز تو در هر زمان دمسازم.
با من بي كَسِ تنها شده ، يارا تو بمان
همه رفتند از اين خانه ، خدا را تو بمان
منِ بي برگِ خزان ديده ، دِگر رفتنيام
تو همه بار و بَري، تازهِ بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگارِ دل من
نِگر اين نقشِ به خون شسته ، نگارا تو بمان
هر دَم از پرده ی عشاق پريشاني رفت
به سرِ زلف بُتان ، سلسه دارا ، تو بمان
سايه در پاي تو چون موج ، چه خوش زار گريست
كه سَرِ سبز تو خوش باد ، كنارا تو بمان
جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست
بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست
دیوانه این چنین که منم در بلای عشق
دل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نیست
گر خواندنت مُراد و گَر راندن آرزوست
آن کُن که رأی توست ، مرا اختیار نیست
ما را همین بس است که داریم دَردِ عشق
مقصود ما زِ وصلِ تو، بوس و کِنار نیست
ای دل همیشه عاشق و همواره مست باش
کان کس که مست عشق نشد هوشیار نیست
با عشق همنشین شو و از عقل برشکن
کو را به پیش اهل نظر اعتبار نیست
هر قوم را طریقتی و راهی و قبلهایست
پیش عبید ، قبله بجز کوی یار نیست
به يادت داغ بر دل مينشانم
زِ ديده خون به دامن ميفشانم
چون ني گر نالم از سوز جدايي
نيستان را به آتش ميكشانم
به يادت اي چراغ روشن من
زِ داغِ دل ، بسوزد دامنِ من
زِ بَس در دل ، گُلِ يادت شكوفاست
گرفته بوي گُل ، پيراهن من
همه شب خواب بينم ، خوابِ ديدار
دلي دارم ، دلي بيتابِ ديدار
تو خورشيدي و من شبنم ، چه سازم؟
نه تابِ دوري و نه تابِ ديدار
سري داريم و سوداي غم تو
پَري داريم و پَرواي غم تو
غمت از هرچه شادي ، دِلگُشاتر
دلي داريم و درياي غم تو
دوتا چشمِ بی تکلّف.
یه صدای خُشک و زخمی.
یه نگاهِ بی ستاره.
دوتا دست پینه بسته
دوتا پای خُرد و خسته. که دیگه رَمق نداره
سر صبح تا دلِ شب.
میپیچه صدای گاری
تو گوش کَرِ خیابون.
توی گرما زیر آفتاب.
توی سرما زیر بارون. سر چهارراه دورِ میدون
میخوام از شما بخونم.
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها.
از همیشه تا همیشه.
دستاتون رو هدیه کردین.
به نگاه سرد ما ها
میشتون مثل یه بَرّه است.
سر به زیر و رام و آروم
دنیا با اون همه گرگیش.
توی این معرکه میدون.
کوچیکه قد یه کوچه.
با نهایت بزرگیش
توی مشتاتون اسیره. مثل بازیچه ی کوکی، که تو دست این و اونه.
اگه مردی مونده باشه.
توی بازویِ شماهاست.
جونِ هرچی پهلوونه،
کوچیکین اما بزرگین.
هرچی سختیها زیاده
همت شما بلنده.
توی این دوره زمونه.
خیلی حرفه که یه بچه. کمرِ مردی ببنده
دل آسمون میریزه.
وقتی لبهاتون میلرزه
اما گریه رو میخندین.
کوچیکین اما بزرگین.
به خود خدا قسم که شماها یه پارچه مَردین.
میلاد مولود کعبه، مولی الموحدین امیرالمؤمنین حضرت علی علیه السلام
بر تمامی مسلمین جهان مبارک باد.
گر لحظهاي وصال حبيم شود نصيب
آن لحظه را به عمر گوارا نميدهم
در سينهام جمال علي نقش بسته است
اين سينه را به سينه سينا نميدهم
گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا
يك ذره از محبت زهرا نميدهم
هواي گريه دارم تو اين شب بي پناه
دنبال تو ميگردم دنبال يك تكيهگاه
دنبال اون دلي كه تنهايي رو ميشناسه
دستهاي عاشق من لبريز التماسه
هزار و يك شب من پر از صداي تو بود
گريه هر شب من فقط براي تو بود
سكوت شيشهايم رو صداي تو ميشكنه
تو آسمون عشقم شعر تو پر ميزنه
با تو دل سياهم به رنگ آسمونه
كوير نشه الهي، ما مثل بارون باشيم بباريم
دستهاي احساسمون رو، تو دستهاي عشق بذاريم
صداي پاي شب داره، تو كوچه پرسه ميزنه
آفتاب بايد طلوع كنه، خورشيد بايد نور بزنه
بايد كه آسمونمون، هميشه آبي بمونه
رو تن سبز لحظهها، خاطرههامون بمونه
اگه هنوز فاصلهها ، خط سياهه بين ما
بايد پل عاطفه شه دست سفيد دل ما
مشق سكوت رو خط بزن
اينجا كسي غريبه نيست
نگو كه بابا نداري
حرف دلت رو بنويس
دفتر كهنه دلت ، رنگ غم رو دوست نداره
بهش نگو تو راه عشق ، هيچكسي پا نميذاره
از شب و تنهايي نگو
خورشيد مون جلوهگره
نگو نسيم سحري
از كوچهمون نميگذره
اسبت رو زين و كن بيا
تو شهر تنهايي نمون
خونه رو روشن ميكنه
حتي يه شمع نيمه جون
پرندهها منتظرن ، قدم بذار تو آسمون
براي خاك باغچهمون ، ترانهاي تازه بخون
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|