به نام حضرت دوست |
چنگ دل آهنگ دِلکَش می زند
ناله ی عشق است و آتش می زند
قصه ی دل دلکش است و ماندنی
تا ابد این عشق و این دل ماندنی
مرکز درد است و کانون شَرار
شعله ساز و شعله سوز و شعله وار
بغض یک صحرا جنون در چنگ او
یک نیستان ناله در آهنگ او
نغمه را گه زیر و گه بَم می کند
خرمنی آتش فراهم می کند
کرده خود را میزبان شعله ها
تا بسوزد در میان شعله ها
هرکه عاشق پیشه تر ، بی خویش تر
هر دلی بی خویش تر، درویش تر
در دل من داغ ها از لاله هاست
همچو نِی در بند بندش ناله هاست
با خیالِ لاله ها صحرا نَوَرد
دشت را پُوید ولی با پای دست
می رود تا سرزمین عشق و خون
تا ببیند حالشان چون است و چون
بر مَشامِ جان رسد از هر کِنار
بوی درد و بوی عشق و بوی یار
گوی سبقت می برند این خاکیان
در عروج خویش از افلاکیان
عشق اینجا اوج پیدا می کند
قطره اینجا کار دریا می کند
رخصتی تا ترک این هستی کنیم
بشکنیم این شیشه تا مستی کنیم
پرده بالا رفت و دیدم هست و نیست
راستی نادیدنی ها دیدنی است.
خبر من از ندارد ، گل و باغ و بهارم
ز فراقش چه گويم ، خبر از خود ندارم
به اميد نگاهي ، سر هر رهگذارم
ز خيالش جدا نيست ، نفسي گر برآرم
گل باغ و بهارم ، سر هر رهگذارم
به اميد نگاهي ، به رهش جان سپارم
شدهام محو رويش ، همه با آرزويش
همه در جستجويش ، كه ببخشد قرارم
ني محزون چه نالي ، چو من آشفته حالي
مكن آشفته حالم ، كه سرشكي ندارم
ني من با تو گويم ، غم دل با تو گويم
نفسي گر برآرم ، جهد از جان شرارم
گل باغ و بهارم ، سر هر رهگذارم
به اميد نگاهي ، به رهش جان سپارم
آن كه بيباده كند جان مرا مست كجاست؟
آن كه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست؟
آنكه سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنكه سوگند من و توبهام اِشكست كجاست؟
سلامم را جوابي ده كه در شهر تو مهمانم
غبارم را بيافشان تا به پايت جان بيافشانم
بپرس از خود كجا بودي؟ كجا هستي؟ چه ميجويي؟
نگاهم كن چه ميگويم سخن بشنو چه ميخوانم
دلم گويد سخن با تو ، چنين روشن كه من با تو
صفاي اين چمن با تو ، بياموز سخن با من
درآن ساحل چه ميگردي؟ از آن دريا چه آوردي؟
به شهر خويشتن بازآ ، كه من پيغام جانانم
به گلبانگ جهانتابم ، چه آتشهاست در دلها
نميگيرد چرا در تو ، نميدانم ! نميدانم !
تو كه نيستي تا ببيني، گريه هاي هر شب من
بي حضور عاشقِ تو، چه عجيبه گريه كردن
توكه نيستي تا ببيني، دل آسمون شكسته
جاده تا صبح قيامت، من و اين پاهاي خسته
با عبور هر ستاره، روح سبز تو رو ديدم
زير قطرههاي بارون، صداي پات رو شنيدم
با تو لحظهها پر از نور ، بي تو تاريكه و سرده
مثل خورشيد حضورت ، دنيا دور تو ميگرده
گلهاي سرخ تو باغچه ، همهشون ارزوني تو
من رو از خودم گرفته ، عشق آسموني تو
همه ترسم از اينه ، تو رو از دست بدم آخر
نبايد عقربهها رو ، بذارم برن جلوتر
كاشكي خيلي پيش از اينها ، عشق من ، تو رو ميديدم
آخه من تو شهر چشمات ، به خود خودم رسيدم
اومدي با تِرَنِ صبح ، از يه شهر دور و بينام
تو يه تعبير قشنگي ، واسه ی تموم خوابهام
مثل خواب معبدي دور ، كه پر از راز و نيازه
پُرم از محبت تو ، پُرم از يه عشق تازه
من و تو مثل دوتا خط ميمونيم
كه توي دفتر مشق اسير شديم
نرسيدم به هم و آخرش هم
تو همون دفتر كهنه پيرشديم
بي هم و كنار هم روزا گذشت
دستهاي من نرسيد به دست تو
ميدونيم كه ما به هم نميرسيم
اگه با شكست من شكست تو
ما به هم نميرسيم آخر بازي همينه
آخر عشق دوتا خط موازي همينه
اگه من بشكنم و تو بي خيال
بگذري از من و تنهام بذاري
اگه با تموم اين خاطرهها
تو همين دفتر مشق جام بذاري
بعد اون ديگه نه من مال منه
نه تو تكيه گاه اين شكستهاي
بيا عاشق بمونيم كنار هم
نگو از اين نرسيدن خستهاي
ما به هم نميرسيم آخر بازي همينه
آخر عشق دوتا خط موازي همينه
رفتي ولي اين رو بدون، هرجا باشي دوستت دارم
هنوز براي ديدنت ، به رؤياهام پا ميذارم
دل من رو شكستي ، وقتي تنهام گذاشتي
كاش ميدونستم كه تو ، هيچ وقت دوستم نداشتي
دل من رو شكستي ، اما يادت بمونه
كه هيچكسي مثل من ، قَدرِت رو نيست بدونه
رفتي ولي اين رو بدون ، هرجا باشي دوستت دارم
چقدر دلم ميسوزه ، عمري دروغ شنيدم
با اين همه صداقت ، آخر به هيچ رسيدم
من رو بگو دلم رو ، پاك به تو باخته بودم
نفهميدم روي آب ، خونهام رو ساخته بودم
دل من سيا ست ولي آبي رو خيلي دوست دارم
روزهاي روشن آفتابي رو خيلي دوست دارم
با هواي تو توي كوچههاي دلواپسي
غروب مبهم سرخابي رو خيلي دوست دارم
با خيال تو اگه باشه خيالي ندارم
شب تا صبح گريه و بيخوابي رو خيلي دوست دارم
ميدونم يه روز ميايي قُمري بيقرارتم
انتظار تو و بي خوابي رو خيلي دوست دارم
دوست دارم طناب ماه رو بگيرم بالا برم
آنكه پامال جفا كرد چو خاكِ راهم
خاك ميبوسم و عُذرِ قدمش ميخواهم
من نه آنم كه زِجور تو بنالم ، حاشا
بنده معتقد و چاكرِ دولت خواهم
بستهام در خَم گيسوي تو اميد دراز
آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم
ذرّه خاكم و در كوي توام جاي خوش است
ترسم اي دوست كه بادي ببرد ناكامم
پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد
واندر آن آيينه از حسن تو كرد آگاهم
صوفي صومعه عالم قدسم ليكن
حاليا دير مغان است حوالتگاهم
با من راه نشين خيز و سوي ميكده آي
تا در آن حلقه ببيني كه چه صاحب جاهم
مست بگذشتي و از حافظت انديشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم
خوشم آمد كه سحر خسرو خاور ميگفت
با همه پادشهي بنده توران شاهم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|