تبليغاتX
مهرِآبی
 
به نام حضرت دوست
 
ای عاشقان ، ای عاشقان ، من از کجا ، عشق از کجا
ای بیدلان ، ای بیدلان ، من از کجا ، عشق از کجا
گشتم خریدار غمت ، حیران به بازار غمت
جان داده در کار غمت ، من از کجا ، عشق از کجا
ای مطربان ، ای مطربان ، بر دف زنید احوال من
من بیدلم ، من بیدلم ، من از کجا ، عشق از کجا
عشق آمده است از آسمان ، تا خود بسوزد بی گمان
عشق است بلای ناگهان ، من از کجا ، عشق از کجا
  نوشته شده در  86/07/24ساعت 16:11  توسط هادی  | 

زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق

زندگي يعني لطافت ، گم شدن در نرمي عشق

زندگي يعني دويدن ، بي امان در وادي عشق

رفتن و آخر رسيدن ، بر در آبادي عشق

ميتوان هر لحظه هرجا ، عاشق و دلداده بودن

پر غرور چون آبشاران ، بودن اما ساده بودن

ميشود اندوه شب را ، از نگاه صبح فهميد

يا به وقت ريزش اشك ، شادي بگذشته را ديد

ميتوان در گريه ی ابر ، با خيال غنچه خوش بود

زايش آينده را ، در هر خزاني ديد و آسود.
  نوشته شده در  86/07/23ساعت 7:33  توسط هادی  | 

خيلي وقته ديگه بارون نزده

رنگ عشق به اين خيابون نزده

خيلي وقته ابري پرپر نشده

دل آسمون سبكتر نشده

مِهِ سرد رو تَن پنجره‌ها

مثل بغض توي سينه ی منه

ابر چشمام پُر اشكِ اي خدا

وقتشه دوباره بارون بزنه

خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست

كوه غصه از دلم رفتني نيست

حرفِ عشق تو رو من با كي بگم؟

همه حرفا كه آخه گفتني نيست...

  نوشته شده در  86/07/23ساعت 7:29  توسط هادی  | 

نام تو را آورده ام ، دارم عبادت می کنم
گردِ نگاهت گشته ام ، دارم زیارت می کنم
دستت به دست دیگری ، از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا ؟ دارم حسادت می کنم
گفتی دلم را بعد از این ، دست کس دیگر دهم
شاید تو با خود گفته ای ، دارم اطاعت می کنم
رفتم کنار پنجره ، دیدم تورا با ...بگذریم
چیزی ندیدم! اینچنین ، دارم رعایت می کنم
من عاشق چشم تو ام ، تو مبتلای دیگری
دارم به تقدیر خودم ، چندیست عادت می کنم
تو التماسم می کنی ، جوری فراموشت کنم
با التماس اما تو را ، به خانه دعوت می کنم
گفتی محبت کن برو، باشد خداحافظ ولی
رفتم که تو باور کنی ، دارم محبت می کنم ...

  نوشته شده در  86/07/17ساعت 20:50  توسط هادی  | 

آسمان دلواپس این آخرین افطار بود

آه ، مولا دیگر از مکر زمین بیزار بود

سفره ی نان و نمک ، با اشک زینت میگرفت

زینب و هجران بابا ، باورش دشوار بود

التماس حلقه ی در ، خواهش مرغابیان

هیچیک کاری نشد ، او عازم دیدار بود

باز هم بار محبت را به دوشش میکشید

نان و خرمای یتیمی بود و آخر بار بود

شانه ی گلدسته لرزید از اذان آخرش

او محیای نماز و قاتلش بیدار بود

سجده ی آخر که سجاده در آغوشش گرفت

قلب محراب از طپش افتاد و دنیا تار بود

کینه ی شمشیر ، سَر را نه ، نمازش راشکست

رستگاری بین خون ، چشم انتظار یار بود

بازهم بانویِ زخمِ قلبِ حیدر گریه کرد

بازهم دیدار دَر بین دَر و دیوار بود

 

  نوشته شده در  86/07/10ساعت 13:19  توسط هادی  | 

عجب آن دلبر زيبا كجا رفت

عجب آن سرو خوش بالا كجا رفت

ميان ما چو شمعي نور ميداد

كجا شد اي عجب بي ما كجا رفت

دلم چون برگ ميلرزد همه روز

كه دلبر نيمه شب تنها كجا رفت

برو در باغ پرس از باغبانان

كه آن شاخ گل رعنا كجا رفت

چو ديوانه همي گردم به صحرا

كه آن آهو در اين صحرا كجا رفت

ز ماه و زهره مي‌پرسم همه شب

كه آن مه رو بر اين بالا كجا رفت
  نوشته شده در  86/07/02ساعت 10:55  توسط هادی  | 

به اميدي سر راهت نشستم

نگه در چشم زيباي تو بستم

چنين دامن كشان از من گذشتي

چرا خود را به اين خاري شكستم

تو گفتي من به غير از ديگرانم

چنينم در وفا داري چنانم

تو غير از ديگران بودي كه امروز

نه ميداني نه مي‌پرسي نشانم

در آن چشمان افسونگر چه داري

در آن دل غير شور و شر چه داري

گهي ميراني و گه مينوازي

بگو اي نازنين در سر چه داري

مرا در عاشقي پروا نباشد

دلم را بيم از اين غمها نباشد

از آن ترسم كه از بسياري غم

براي عشق در دل جا نباشد !
  نوشته شده در  86/07/01ساعت 9:13  توسط هادی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM