تبليغاتX
مهرِآبی
 
به نام حضرت دوست
 

ميشه خدا رو حس كرد ، تو لحظه هاي ساده

تو اضطراب عشق و گناه بي اراده

بي عشق عمر آدم ، بي اعتقاد ميره

هفتاد سال عبادت ، يك شب به باد ميره

عاشق نباشه آدم ، حتي خدا غريبه است

از لحظه هاي حوا ، حوا مي مونه و بس

نترس اگر دل تو ، از خواب كهنه پاشه

شايد خدا قصه تو ، از نو نوشته باشه

وقتي كه عشق آخر ، تصميمشو بگيره

كاري نداره زوده ، يا حتي خيلي ديره

ترسيده بودم از عشق ، عاشق تر از هميشه

هر چه محال ميشد ، با عشق داره ميشه

انگار داره ميشه ، انگار داره ميشه
  نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 10:4  توسط هادی  | 

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

دوباره اين دل ديوونه واست دل تنگه

وقتِ از تو خوندنه ستارهء ترانه‌هام

اسم تو برام قشنگ ترين آهنگه

بي تو يك پرنده اسير بي پروازم

با تو اما ميرسم به قله آوازم

اگه تا آخر اين ترانه با من باشي

واسه تو سقفي از آهنگ و صدا ميسازم

بايه چشمك دوباره من رو زنده كن ستاره

نذار از نفس بيافتم تويي تنها راه چاره

آي ستاره آي ستاره بي تو شب نوري نداره

اين ترانه تا هميشه تو را ياد من مياره

تويي كه عشقمو از نگاه من ميخوني

تويي كه تو طپش ترانه‌هام مهموني

تويي كه همنفس هميشه آوازي

تويي كه آخر قصه ی منو ميدوني

اگه كوچه ی صِدام ، يه كوچه ی باريكه

اگه خونم بي چراغه ، چشم تو تاريكه

ميدونم آخر قصه ميرسي به داد من

لحظه يكي شدن ، تو آيينه‌ها نزديكه

بايه چشمك دوباره من رو زنده كن ستاره

نذار از نفس بيافتم تويي تنها راه چاره

  نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 14:38  توسط هادی  | 

بيا بيا دلدار من ، درآ درآ در كار من

تويي تويي سلطان من ، بگو بگو اسرار من

اي فخر من سلطان من ، فرمانده و خاقان من

چون سوي من دل ميكني ، روشن شود چشمان من

هرجا  روم با من روي ، هر منزلي محرم شوي

روز و شبم مونس تويي ، دام مرا خوش آهويي

صبر مرا بر هم زدي ، عقل مرا رَه زن شدي

دل را كجا پنهان كنم ، در دلبري تو بي حدي

چون ميروي بي من مرو ، اي جانِ جان بي تَن مرو

و از چشم من بيرون مَشو ، اي شعله تابان من

بي پا و سر كردي مرا ، بي خواب و خور كردي مرا

سرمت و خندان از درآ ، اي يوسف كنعان من

  نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 11:6  توسط هادی  | 

غمي در سينه دريا نهفته است

كه مي‌خواهد برافشاند به ساحل

چو مي‌بيند كه ساحل ژرف خفته است

نگه مي‌دارد آن را باز در دل

به جان ساحل آشفته اما

غمي ديگر در دوزخ گشاده‌ست

شفا مي‌خواهد از آغوش دريا

ولي چون مرده برجاي اوفتاده‌ست

كنار هم دو سرگردان دو غمناك

خبر از درد يكديگر ندارند

يكي را آروز آب و يكي خاك

دريغا ! عشق را باور ندارند !

  نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 14:13  توسط هادی  | 

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

بیا بگو که زِ عشقت چه طرف بربستم

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد

به خاکِ پایِ عزیزت که عهد نشکستم

چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق

که در هوای رخت چون به مهر پیوستم

بیار باده که عمریست تا من از سر امن

به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم

اگر زِ مردم هشیاری ای نصیحتگو

سخن به خاک میفکن چرا که من مستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتی به سزا برنیامد از دستم

بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت

که مرهمی بفرستم که خاطرش خَستم

  نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 14:9  توسط هادی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM