به نام حضرت دوست |
|
باز شوری ز سر میزندسر |
شور شیرین لبی پر زِ شِکّر |
|
آن که در چینِ زلفش دلِ من |
چون غزالی پریشان و مُضطر |
|
عقل اقدم، اما مقدّم |
در حدوث زمانی مؤخر |
|
نسخه عالیات حروف است |
دفتر عشق و عنوانِ دفتر |
|
مشرق آفتاب حقیقت |
مطلع نیرّ ذات انور |
|
مظهر غیب مکنونِ مطلق |
اسم اعظم در او رسم مضمر |
|
شاه اقلیم حُسنِ الهی |
کز ستایش بسی هست برتر |
|
طور سینا و انّی انا اللّه |
روضه قدس و موسی بن جعفر |
|
کاظم الغیظ باب الحوائج |
صائم الدهر فی البرد و الحرّ |
|
قبّه کعبه بارگاهش |
قبلة الناس فی البحر و البرّ |
مرا كه دانه اشك است ، دانه لازم نيست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست
ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشتم
به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست
نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است
دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست
به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد
اسير سلسله را تازيانه لازم نيست
عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا كه يتيمم ، بهانه لازم نيست
مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است
به بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست
محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار
براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نيست
به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نيست
وجود سوزد از اين شعله تا ابد (میثم)
سلام من به تو يا صاحب الزمان ، به فدايت
چه ميشود شنوم در كنار كعبه ، صدايت
سلام من به تو اي روح حج ، حقيقت ايمان
عزيز گم شده ی دل ، يگانه مهدي دوران
سلام من به مدينه ، به آستان رفيعش
به مسجد نبوي و به لالههاي بقيعش
سلام من به علي و به حلم و صبر عجيبش
سلام من به بقيع و چهار قبر غريبش
نشسته باز دلم پشت درب بسته آنجا
گرفته باز دلم بهر قبر مخفي زهرا
تو اي مسافر شهر مدينه در دل شبها
نبود هرچه كه گشتم نشان زِ مرقد زهرا
سلام من به تو اي بانويي كه مرد نبردي
زِغير هرچه كه ديدي ، به يار شكوه نكردي
سلام من به بازو ، كبودي رويت
درد من ، طبيب من ، دواي من ، خداي من
بر در خانه ی تو ، هديه ی ناقابل من
ذكر من ، ناله ی من ، دعاي من ، خداي من
اين تو و كرامت و بزرگي و عنايتت
اين من و جرم من و خطاي من ، خداي من
تو مرا صدا زدي ، بنده من ، بنده من
من تو را صدا زنم ، خداي من ، خداي من
يا عبادي الذين اَسرِفوا كلام توست
رَبَنّا اِغفِرلَنا ، نداي من ، خداي من
جز تو كس ندارد اي با خبر از راز همه
خبر از گريه ی بي صداي من خداي من
به علي قسم مرا به صاحب الزمان ببخش
كه بود امام و مقتداي من ، خداي من
جگرم خون شده بر غريبي حسين تو
خانه ی دل شده كربلاي من ، خداي من ...
الا اي آهوي وحشي كجايي
مرا با توست چندي آشنايي
دو تنها و دو سرگردان دو بيكس
دد و دامت كمين از پيش و از پس
بيا تا حال يكديگر بدانيم
مراد هم بجوييم ار توانيم
كه ميبينم كه اين دشت مشوش
چراگاهي ندارد خرم و خش
چه خواهد شد بگوييد اي حبيبان
رفيق بي كسان يار غريبان
مگر خضر مبارك پي درآيد
ز يُمن همتش كاري گشايد
بياد رفتگان آن دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چنان بي رحم زد تيغ جدايي
كه گويي خود نبوده است آشنايي
بيا از نكهت اين تيغ اميد
نازنيم چون گل بهاري
صفاي جان و دل من بنفشه زاري
چه كردهاي با دل من، خبر نداري
لحظه لحظه ميرود دلم به سوي تو
ذره ذره ميشوم در آروزي تو
به هر دو عالم ندهم نگاه دلجوي تو
زيبا ، شيرين ، آرام جاني
خندان، خندان ، دل ميستاني
غزل خوان ، گل افشان ، چو بازآيي
جهان را چه زيبا بيارآيي
روشنتر از صبح سپيدي
بر جان من ، نور اميدي
تو همچون ستاره ، درخشاني
فروزان چو خورشيدِ تاباني
دلم را نگارا ، نمانده يارا
به مهرباني ، بخوان تو ما را
بيا تو اي زيبا كه من در سر شوري دارم از اشتياقت
ببين كه جان بر لب رسيده است
چون شمع ميسوزم از فراقت
تا نغمهاي سر ميكند مرغي خوش آواز
دل چون كبوتر ميكند سوي تو پرواز
اي نسيم پرنيان پوش
در دل نگردد آتش عشق تو خاموش
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
دل بردي از من به يغما، اي ترك غارتگر من
ديدي چه آوردي اي دوست ، از دست دل بر سر من
عشق تو در دل نهان شد، دل زار و تن ناتوان شد
رفتي ، چو تير و كمان شد، از بارِ غم پيكر من
ميسوزم از اشتياقت، در آتشم از فراغت
كانون من سينه من، سوداي من آذر من
بار غم عشق او را، گردون نيارد تحمل
چون ميتواند كشيدن، اين پيكر لاغر من
اول دلم را صفا داد، آيينهام را جلا داد
به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست
همه دريا از آنِ ما كن اي دوست
دلم دريا شد و دادم به دستت
مَكِش دريا به خون، پروا کن اي دوست!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|