به نام حضرت دوست |
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا !!!
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها....
هر روز بی تو روز مباداست !
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر است
نگارندهی بر شده پیکر است
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همی
همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست
میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد او
در اندیشهی سخته کی گنجد او
بدین آلت رای و جان و زبان
ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار بیکار یکسو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه
به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخنگاه نیست
من با تو نگويم كه تو پروانه من باش
چون شمع بيا روشني خانه من باش
در كلبه ما رونق اگر نيست صفا هست
تو رونق اين كلبه و كاشانه من باش
من ياد تو را سجده كنم اي صنم اكنون
برخيز و بيا ، خود بت بتخانه من باش
داني كه شدم خانه خراب تو حبيبا
اكنون دگر آبادي ويرانه من باش
لطفي كن و در خلوت محزون من اي دوست
آرام و قرار دل ديوانه من باش
چون باده خورم با كف چو برگ گل خويش
اي غنچه دهان ساغر و پيمانه من باش
چون مست شوم بلبل من ساز هماهنگ
با زير و بم ناله مستانه من باش
من شانه زنم زلف تو را و تو بدان زلف
آرايش آغوش من و شانه من باش
اي دوست چه خوب است كه روزي تو بگويي
اميد بيا با من و پروانه من باش
اي ماه عالم سوزِ من ، از من چرا رنجيده اي؟
اي شمع شب افروزِ من ، از من چرا رنجيده اي؟
يك شب تو را مهمان كنم ، تا جان و دل قربان كنم
جاي تو در چشمان كنم ، از من چرا رنجيده اي؟
اي جان من جانان من ، بر من نِگر سلطان من
يك شب بيا مهمانِ من ، از من چرا رنجيده اي؟
من عاشقِ زارِ توام ، ازجان وفادار توام
تا زنده ام يارِ توام ، از من چرا رنجيده اي؟
من عاشقِ ديوانه ام ، اَندر جهان افسانه ام
تو شمع و من پروانه ام ، جانم چرا رنجيده اي؟
رنجيده اي ، رنجيده اي ، از من گنه چه دیده اي
دائم گنه بخشيده اي ، جانم چرا رنجيده اي؟
بنگر ز عشقت چون شدم ، سرگشته و مجنون شدم
چون لاله دل پرخون شدم ، از من چرا رنجيده اي؟
گر من بميرم از غمت ، خونم فِتَد بر گردنت
فردا بگيرد دامنت ، جانم چرا رنجيده اي؟
جانم چرا رنجيده اي ؟ عمرم چرا رنجيده اي؟
قابل توجه دوستان عزیز:
بدینوسیله به اطلاع دوستان عزیز می رساند Google نام خلیج فارس را به خلیج عربی تغییر داده است. در صورت تمایل برای امضای اعتراض نامه به آدرس زیر مراجعه فرمایید. لازم به ذکر است در صورت امضای یک میلیون نفر Google آن را اصلاح خواهد کرد.
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
عاشقم عاشق و جز وصل تو درمانش نيست
كيست كاين آتش افروخته در جانش نيست
جز تو در محفل دلسوختگان ذكري نيست
اين حديثي است كه آغازش و پايانش نيست
راز دل را نتوان پيش كسي باز نمود
جز بر دوست كه خود حاضر و پنهانش نيست
با كه گوييم كه به جز دوست نبيند هرگز
آنكه انديشه و ديدار بفرمانش نيست
گوشه ي چشم گشا بر من مسكين بنگر
ناز كن ناز كه اين باديه سامانش نيست
سر خم باز كن و ساغر لبريزم ده
كه به جز تو سر پيمانه و پيمانش نيست
نتوان بست زبانش ز پريشان گوئي
آنكه در سينه بجز قلب پريشانش نيست
پاره كن دفتر و بشكن قلم و دم دربند
كه كسي نيست كه سرگشته و حيرانش نيست
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|