به نام حضرت دوست |
ساده بگم ، ساده بگم ، ساده بگم دهاتی ام
اهل همین نزدیکیا ، همسایة روشنی و هم خـونة تاریکیا
ساده بگم ساده بگم ، بوی علف می ده تنم
هنوز همون دهاتیم ، با همه شهری شدنم
باغ غریب ده من ، گلهای زینتی نداشت
اسب نجیب ده من ، نعلای قیمتی نداشت
اما همون چار تا دیوار ، با بوی خوب کاگلش
اما همون چنتا خونه ، با مردم ساده دلش
برای من که عکسمو ، مدتیه تو آب چشمه ندیدم
برای من که شهریم ، از اون هوا دل بریدم
دنیائیه که دیدن اون ، ا گر چه مثل قدیما ، راه درازی نداره
اما می دونم که دیگه ، دنیای خوب سادگی ، به من نیازی نداره
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن* سایه ها رنگ سیاهی
وزآن دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام. در آندم که بر جا درّه ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سروِ کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
زمستان1336
*تلاجن نام درختچه ای است و در نواحی کوهستانی شمال هم می روید.
ما زالت بعد ابيها معصبة الرأس باكية العين، محترقة القلب.
«بعد از رحلت پيامبر پيوسته شال عزا به سر بسته بود، چشمانى گريان و قلبى سوزان داشت».
دوران شيرين زندگانى بانوى اسلام فاطمه زهرا سلام اللّه عليها با رحلت پيامبر(ص) به سرعت سپرى شد (هر چند به يك معنى در سراسر زندگى او، دوران شيرينى وجود نداشت، چرا كه پيوسته فشارها و جنگها و توطئههاى دشمنان بر ضد اسلام و پيامبر آرامش روح فاطمه(س) را بر هم مىزد).
با رحلت پيامبر(ص) طوفانهاى تازهاى از حوادث پيچيده و بحرانى وزيدن گرفت.
احقاد و كينههاى بدر، خيبر و حنين كه در عصر پيامبر(ص) در زير خاكستر پنهان بود آشكار گشت.
احزاب منافقين به جنب و جوش افتادند تا هم از اسلام انتقام بگيرند و هم از خاندان پيامبر(ص) و فاطمه زهرا(س) در مركز اين دايره بود كه تيرهاى زهرآگين دشمنان از هر سوى به سوى آن پرتاب مىشد.
فراق و جدائى دردناك پدر از يكسو، مظلوميت غمانگيز و جانكاه همسرش اميرمؤمنان على(ع) از سوى ديگر، توطئههاى دشمنان بر ضد اسلام از ديگر سو و نگرانى فاطمه از آينده مسلمين و حفظ ميراث قرآن، دست به دست هم دادند و قلب و روح پاكش را سخت مىفشردند.
فاطمه سلام اللّه عليها نمى خواهد با بيان غمهاى خود روح پاك اميرمؤمنان على(ع) را كه سخت از آن اوضاع ناگوار و خلافكارىهاى امت ضربه ديده، آزردهتر سازد.
به هين دليل به كنار قبر پيامبر(ص) مىرفت و با او درد دل مىكرد، و سخنان جانسوزى همچون اخگر آتش كه اعماق وجود انسان را مىسوزاند، بر زبان مىآورد.
«يا ابتاه بقيت و الهة و حيرانة فريدة، قد انخمد صوتى و انقطع ظهرى و تنغص عيشى»:
«پدرجان بعد از تو، يكه و تنها شدم، حيران و محروم ماندهام صدايم به خاموشى گرائيد، و پشتم شكست و آب گواراى زندگى در كامم تلخ شد».
و گاه مىگفت:
ماذا على من شر تربة احمدا
الايشم مدى الزمان غواليا
صبت على مصائب لوانها
صبت على الايام صرن لياليا
«كسى كه خاك پاك پيامبر(ص) را ببويد سزاوار است تا پايان عمر هيچ عطرى را نبويد.
بعد از تو اى پدر آنقدر مصائب بر من فرو ريخت كه اگر بر روزهاى روشن مىريخت به صورت شبهاى تيره و تار در مىآمد».
چرا فاطمه سلام اللّه عليها اينگونه اشك مىريزد؟ چرا اينهمه بى تابى مىكند؟ چرا همچون اسپند بر آتش، قرار ندارد؟ آخر چرا؟!...
جواب اين چراها را بايد از زبان خود او بشنويم.
ام سلمه مىگويد:
هنگامى كه بعد از وفات پيامبر(ص) به ديدن بانوى اسلام فاطمه سلام اللّه عليها رفتم و جوياى حال او شدم در پاسخ جملههاى پرمعنى را بيان كرد:
اصبحت بين كمد و كرب.
فقد النبى(ص) و ظلم الوصى.
هتك و اللّه حجابه...
و لكنها احقاد بدرية.
و تراث احدية.
كانت عليها قلوب النفاق مكتمنة.
«از حالم چه مىپرسى اى ام سلمه كه:
من در ميان اندوه و رنج بسيار به سر مىبرم:
از يكسو پدرم پيامبر(ص) را از دست دادهام، و از سوى ديگر [با چشم خو مىبينم كه] به جانشينش [على بن ابيطالب] ستم شده است.
به خدا سوگند كه پرده حرمتش را دريدند... .
ولى من مىدانم اينها كينههاى بدر.
و انتقامهاى «احد» است.
كه در قلوب منافقان پنهان و پوشيده بود.
ولى با اينهمه دفاع او ازحريم قدس علوى و حمايتش از امير مؤمنان(ع) در اين دوران پر درد و رنج بر كسى پوشيده نيست.
گرچه حياتش بعد از پدر همانگونه كه خود از خدايش تقاضا كرد طولانى نشد و دو سه ماه بيشتر نگذشت كه به جوار قرب خدا، و ديدار پدر شتافت، ولى در همين مدت از بذل هرگونه فداكارى و ايثار در حق امير مؤمنان(ع) و دفاع از اسلام فرو گذارى نكرد.
((( صلى اللّه عليك يا بنت رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته )))
به نقل از سایت : www.balagh.net
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لبِ پنجره
پر از خاطراتِ تَرک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما بُرده ایم
اگر دشنه ی دشنمان ، گَردنیم
اگر خنجر دوستان ، گُرده ایم
گواهی بخواهید ، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سَری سَر به زیر
از این دست عمری به سَربرده ایم
امشب
دَرِ یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد
باد چیزی خواهد گفت
سیب خواهد افتاد
روی اوصاف زمین خواهد غلتید
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت
سقف یک وَهم فرو خواهد ریخت
چشم
هوش محزون نباتی را خواهد دید
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید
راز سَر خواهد رفت
ریشه زُهد زمان خواهد پوسید
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
باطن آیینه خواهد فهمید
امشب
ساقه معنی را
وَزشِ دوست تکان خواهدداد
بُهت پَرپَر خواهد شد
تَه شب یک حشره
قسمت خُرّمِ تنهایی را
تجربه خواهد کرد
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد
ناگهان دیدم سَرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم وا کردم ، سکوتم آب شد
چشم بَستم ، بَسترم آتش گرفت
در زَدم ، کس این قفس را وا نکرد
پَر زدم ، بال و پَرم آتش گرفت
از سَرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم تَرم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|