تبليغاتX
مهرِآبی
 
به نام حضرت دوست
 

روزها باید که تا گردون گردان یک شبی
عاشقی را وصل بخشد یا غریبی را وطن

 

هفته ها باید که تا یک مُشت پشم از پُشت میش
زاهدی را خِرقه گردد یا حماری را رَسَن

 

ماهها باید که تا یک پنبه دانه زِآب و گِل
شاهدی را حُلّه گردد یا شهیدی را کفن

 

سا لها باید که تا یک کودکی از روی طبع
عالمی دانا شود یا شاعری شیرین سخن

 

عمرها باید که تا یک سنگ خاره زِآفتاب
در بَدَخشان لَعل گردد یا عقیق اَندر یَمن

 

قرنها باید که تا از لطف حق پیدا شود
بایزیدی در خراسان یا اویسی در قَرَن

  نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 7:40  توسط هادی  | 

علي اي هماي رحمت ، تو چه آيتي خدارا

که به ما سوا فکندي ، همه سايه هما را

دل اگر خداشناسي ، همه در رخ علي بين

به علي شناختم من ، به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم ، اثر از فَنا نماند

چو علي گرفته باشد ، سر چشمه بقا را

مگر اي سحاب رحمت ، تو بباري اَر نه دوزخ

به شرار قهر سوزد ، همه جان ما سوا را

برو اي گداي مسکين ، در خانه علي زن

که نگين پادشاهي ، دهد از کَرَم گدا را

به جز از علي که گويد ، به پسر که قاتل من

چو اسير توست اکنون ، به اسير کن مُدارا

به جز از علي که آرد ، پسري ابوالعجائب

که عَلَم کند به عالم ، شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ، زِ ميان پاکبازان

چو علي که مي تواند ، که  بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند ، نه بَشر توانمش گفت

مُتَحيّرم چه نامم ، شَه مُلکِ لا فتي را

به دوچشم خونفشانم ، هله اي نسيم رحمت

که زکوي او غباري ، به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد ، برسد به خاکِ پايت

چه پيامها سپردم ، همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان ، به دعاي مستمندان

که زجان ما بگردان ، رَهِ آفتِ قضا را

چه زنم چو ناي هر دم ، زِ نواي شوق او دَم

که لِسان غيب خوشتر ، بنوازد اين نوا را

همه شب در اين اميدم ، که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنايي ، بِنَوازد آشنا را

زِ نواي مرغ ياحق ، بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن ، چه خوش است شهريارا

  نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 8:0  توسط هادی  | 

مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست

دل سرگشته ما غير تو را ذاکر نيست

اشکم احرام طواف حرمت می‌بندد

گر چه از خون دل ريش دمی طاهر نيست

بسته ی دام و قفس باد چو مرغ وحشی

طاير سدره اگر در طلبت طاير نيست

عاشق مفلس اگر قلب و دلش کرد نثار

مکنش عيب که بر نقد روان قادر نيست

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد

هر که را در طلبت همت او قاصر نيست

از روان بخشی عيسی نزنم دم هرگز

زان که در روح فزايی چو لبت ماهر نيست

من که در آتش سودای تو آهی نزنم

کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نيست

روز اول که سر زلف تو ديدم گفتم

که پريشانی اين سلسله را آخر نيست

سر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست

کيست آن کش سر پيوند تو در خاطر نيست
  نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:55  توسط هادی  | 

ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

 

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

 

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

 

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

 

از بد پشیمان میشوی الله گویان میشوی

آن دم تو را او میکشد تا وارهاند مر تو را

 

از جرم ترسان میشوی وز چاره پرسان میشوی

آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا

 

گر چشم تو بربست او چون مهرهای در دست او

گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا

 

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

 

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها

 

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

 

بانک شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

 

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

 

گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

 

گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

 

جنت مرا بیروی او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

 

گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

 

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

 

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

 

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا

 

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

 

روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا

 

گفتا که من خربندهام پس بایزیدش گفت رو

یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

  نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 9:0  توسط هادی  | 

یار مرا ، غار مرا ، عشق جگرخوار مرا

یار تویی ، غار تویی ، خواجه نگهدار مرا

 

نوح تویی ، روح تویی ، فاتح و مفتوح تویی

سینه ی مشروح تویی ، بر در اسرار مرا

 

نور تویی ، سور تویی ، دولت منصور تویی

مرغ کُه طور تویی ، خسته به منقار مرا

 

قطره تویی ، بحر تویی ، لطف تویی ، قهر تویی

قند تویی ، زهر تویی ، بیش میازار مرا

 

حجره خورشید تویی ، خانه ی ناهید تویی

روضه ی امید تویی ، راه ده ای یار مرا

 

روز تویی ، روزه تویی ، حاصل دریوزه تویی

آب تویی ، کوزه تویی ، آب ده این بار مرا

 

دانه تویی ، دام تویی ، باده تویی ، جام تویی

پخته تویی ، خام تویی ، خام بمگذار مرا

 

این تن اگر کم تندی ، راه دلم کم زندی

راه شدی ، تا نبدی این همه گفتار مرا

  نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 7:30  توسط هادی  | 

  نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 7:49  توسط هادی  | 

حرف های ما هنوز ناتمام ...

تا نگاه میکنی :

وقت رفتن است !

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود!

آی ...

ای دریغ و حسرت و همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود !

  نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 8:54  توسط هادی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM