تبليغاتX
مهرِآبی
 
به نام حضرت دوست
 

مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود

تو خلوت آيينه‌ها به انتظار نشسته بود

ميخواست كه از اونجا بره اما نمي‌دونست كجا

دلش پر از گلايه بود ولي نمي‌دونست چرا

دفتر خاطراتش رو تو طاقچه جا گذاشت و رفت

عكسهاي يادگاريش رو براي ما گذاشت و رفت

دل كه به جاده مي‌سپرد كسي اون صدا نكرد

نگاه عاشقونه‌اي براي اون دعا نكرد

حالا ديگه تو غربتش، ستاره سر نميزنه

تو لحظه‌هاي بي‌كسيش، پرنده پر نمي‌زنه

با كوله بار خستگي تو جاده‌هاي خاطره

مسافر خسته من، يه عمره كه مسافره ...

  نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 13:0  توسط هادی  | 

افسوس که نامه جوانی طی شد

وآن تازه بهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب

فریاد! ندانم که کی آمد کی شد!

 

ای دوست بیا تا غم دنیا نخوریم

واین یک دم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر فنا در گذریم

با هفت هزار سالگان سر به بریم!

 

از تن چو برفت جان پاک من و تو

خشتی دو نهند بر مغاک من و تو

وآنگه ز برای خشت و گور دگران

در کالبدی کشند خاک من و تو!

 

ناکرده گناه در جهان کیست؟ بگو

من بد کنم و تو بد مکافات دهی

آنکس که گنه نکرده چون زیست؟ بگو

پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو!

 

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که: نمودند در آیینه صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری!

 

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار

بر پاره گلی لگد همی زد بسیار

وآن گل به زبان حال با او می گفت:

من همچو تو بوده ام، مرا نیکو دار!

 

ای دیده! اگر کور نه ای، گور ببین!

واین عالم پر فتنه و پر شور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گل اند!

روهای چو مه، در دهن مور ببین!

 

مرغی دیدم نشسته بر باره ی طوس

در پیش نهاده کله ی کیکاووس

با کله همی گفت که افسوس افسوس

کو بانگ جرس ها و کجا ناله کوس!

 

در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه افتاده خموش

ناگه یکی کوزه برآورد خروش!

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟!

 

ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است

رو! شاد بزی، اگرچه بر تو ستمی است

با اهل خرد باش که اصل تن تو

گردی و نسیمی و غباری و دمی است!

  نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 14:23  توسط هادی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM