تبليغاتX
مهرِآبی
 
به نام حضرت دوست
 

 

در زمان ها ي گذشته، پادشاهي تخته سنگی را وسط جاده قرار داد و خودش را در جايي مخفي كرد تا ببیند مردم با این مانع چگونه رفتار می کنند.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت.

نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، از راه رسید. وقتی سنگ را دید، بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:

هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد.

 

  نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 8:0  توسط هادی  | 

روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند.

او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب باردیگر او رانیش زد.

رهگذری او را دید و پرسید: برای چه عقربی را که نیش می زند ، نجات می دهی؟

مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند.

ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.

چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم؟ فقط به این دلیل که عقرب طبیعتاً نیش می زند؟

آری عشق ورزی را متوقف نساز...

لطف و مهربانی خود را دریغ نکن...

حتی اگر دیگران تو را بیازارند...

  نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 11:7  توسط هادی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM