تبليغاتX
مهرِآبی
 
به نام حضرت دوست
 

حرف های ما هنوز ناتمام ...

تا نگاه میکنی :

وقت رفتن است !

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود!

آی ...

ای دریغ و حسرت و همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود !

  نوشته شده در  87/04/02ساعت 8:54  توسط هادی  | 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لبِ پنجره

پر از خاطراتِ تَرک خورده ایم

اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم

اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است ، آورده ایم

اگر داغ شرط است ، ما بُرده ایم

اگر دشنه ی دشنمان ، گَردنیم

اگر خنجر دوستان ، گُرده ایم

گواهی بخواهید ، اینک گواه:

همین زخمهایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سَری سَر به زیر

از این دست عمری به سَربرده ایم

  نوشته شده در  87/03/12ساعت 9:0  توسط هادی  | 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا !!!

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد !

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه بایدها....

هر روز بی تو روز مباداست !

  نوشته شده در  87/02/30ساعت 7:30  توسط هادی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM